بعد از این همه وقت به یاد استاد بزرگم آپ می کنم.همون استادی که آخرین پست ها همه از خاطرات آتلیه اون بود.مهندس سخنوری
چرا چشمهایت را میبندی؟ بگذار تا باران خون رنگ چشمانت آبروی این شب سیاه را ببرد ببین چه قدر کوچه ها سنگدل شده اند، چه قدر آسمان گرفته است، چه قدر مرگ میبارد! مصیبت تو را در گوش کدام سنگ بخوانم که ذره ذره بشکند. که خداحافظی تو پیراهن مرگ بر تن دریا کرد ارکانِ این هنگامه، روزی بر صخره های تاریخ نوشته خواهد شد فردا، باران هنر تو بر شاخ ههای خشک شهر شکوفه خواهد داد.


