زبان و متن از دیدگاه هایدگر و گادامر
هیدگر و چرخش
هرمنوتیکی
واپسین دهه های
سده ی بیستم با بررسی گسترده، در رشته های گوناگون در باره ی تأویل و نتایج عملی
آن نشان خورده است. سخن گفتن از انقلابی در تاریخ اندیشه شاید گزافه گویی باشد،
اما مطمئناً جنبه ی فراگیری وجود داشته که می توان آن را « چرخش هرمنوتیکی »
خواند. این چرخش شکل های گوناگون دارد که شامل پژوهش های فرهنگی پساساختارگرا،
مطالعات ادبی شالوده شکن، علوم اجتماعی و مردم شناسی تأویلی، و پژوهش های انتقادی
در زمینه ی حقوق می شود. البته در هر یک از این زمینه ها، این چرخش مشخص در واکنش
به روش های پیشین در هر زمینه صورت گرفته است. اما، در هر مورد، تاکیدی که بر
تاویل می شود همچون پادزهری است که معمولاً علیه مفاهیم عینیت گرا در روش های آن
رشته به کار می رود. با این همه، اگر یک دگرگونی عظیم در آغاز این سده روی نمی
داد، هیچ یک از این چرخش های خاص به تأویل قابل تصور نبود، دگرگونی ای که مارتین
هیدگر با نوشتن هستی و زمان در سال 1927 سبب ساز آن در فلسفه بود. چرخش هرمنوتیکی
هیدگر در بخش های 31 و 32 آن کتاب با صراحت بیشتری دیده می شود، جایی که هیدگر فهم
تأویلی را وجه اصلی هستی انسانی یا دازاین دانست.
حتی خود هیدگر
نیز در سال 1927 نمی توانست تأثیرات گوناگونی را که نظریه اش بر اندیشه ی پس از او
خواهد گذاشت، پیش بینی کند. در بخش پایانی این مقاله، من تأثیر او بر فلسفه های
هرمنوتیک و شالوه شکنی را که در نیمه ی دوم این سده ظهور کرده اند، شرح خواهم داد.
البته هیدگر در زمان ارائه ی نظریه اش، برداشت خود از فهم را گسستی انقلابی از
تأکید سنت فلسفی بر مسائل شناخت و دو گانگی عینیت و ذهنیت می دانست. من برای تبیین
این گسست به تفصیل برداشت خود هیدگر از فهم و تأویل را که در هستی و زمان آمده
است، بررسی می کنم و آن را در مقابل پس زمینه ی هرمنوتیک سنتی و نیز فلسفه های
دکارتی و کانتی قرار می دهم.
چرخش فرا _
هرمنوتیکی در خود انگاره ی فلسفی
هانس گئورگ
گادامر که در کتابش حقیقت و روش (1960) نخستین فیلسوفی بود که
برداشت هیدگر از تأویل را به هرمنوتیک عمومی بسط داد، هنرمنوتیک را به مثابه ی
کنشی فلسفی تعریف می کند که مسئله ی مرکزی اش این است:
چگونه فهم ممکن می شود؟
این عبارت راه
منطقی و روشنی است برای توصیف فلسفه ی هرمنوتیک که گادامر خود به اندیشه ی این سده
عرضه کرده است. با این همه پیش از هیدگر و یا در نظر کسانی که فلسفه اش را نخوانده
اند، مسئله می توانست گمراه کننده باشد. زیرا در آن صورت هرمنوتیک فقط یکی از شاخه
های فلسفه به نظر می آمد، شاخه ای که به تحلیل پدیده ی فهم در تقابل با دیگر اعمال
انسانی همچون شناخت یا زبان می پردازد. فیلسوفان هرمنوتیک پیش از هیدگر در مورد
فهم چنین می اندیشیدند، و از این رو، تمایزی قائل می شدند میان رشته هایی همچون
علوم طبیعی که می توانند از راهی عینی به شناخت برسند، و رشته هایی همچون علوم
انسانی که نمی توانند چنان تبیین های قانون گونه ای را ارائه کنند، ولی در مقابل،
پدیده ها را تأویل می کنند.
بر اساس این
طبقه بندی، رشته های علوم انسانی، مثل تاریخ، حقوق، پژوهش های ادبی و فرهنگی ( و
چه بسا خود فلسفه ) تقریباً هیچ گاه تبیین های شان پیرو و مبتنی بر قوانین علُی
علوم طبیعی نبود. این رشته ها بیشتر در شمار خویشاوندان نگون بخت در خاندان شناخت
به حساب می آمدند. در دفاع از علوم انسانی می توان شأنی جداگانه برایشان قائل شد و
آن ها را نمونه هایی از فعالیت شناختی متمایزی به نام « فهم » دانست. این جریان که
در هرمنوتیک سنتی، از فریدریش اشلایرماخر ( 1834 _ 1767 ) تا ویلهلم دیلتای ( 1911
_ 1833 ) را در بر می گرفت، یک نقطه ی ضعف دارد، زیرا به نظر می آید که فهم را
زیرگونه ی فرعی شناخت می شمارد.
یک بخش اصلی از
میراث هیدگر، از برداشت کاملاً متفاوت وی از هرمنوتیک سرچشمه می گیرد. تحلیل هیدگر
از دازاین به مثابه ی هستن _ در _ جهان، فهم ما از فهم را تغییر داد، و آن را از
پدیده ای فرعی به مشخصه ای اصلی یا اساس تجربه ی انسانی تبدیل کرد. چنان که گادامر
گفته است:
_ به گمان من،
تحلیل زمان مند هیدگر از دازاین، به نحو قانع کننده ای نشان داد که فهم فقط یکی از
انواع متنوع رفتارهای ممکن ذهن یا سوژه نیست، بل وجه هستن دازاین است... و از این
رو تمامیت تجربه ی او از جهان را در بر می گیرد.
وقتی فهم تبدیل
به پدیده ی مرکزی فلسفه شود، آن گاه هرمنوتیک دیگر صرفاً یکی از شاخه های فرعی
فلسفه محسوب نخواهد شد. بلکه، فلسفه، خود، هرمنوتیکی می شود. یا دست کم می توان در
تضاد با رهیافت سنتی به فلسفه، از رهیافت هرمنوتیکی ای سخن گفت که از دکارت به
کانت و هوسرل می رسد. این رهیافت سنتی، انسان را « سوژه » یعنی شناسنده ای آزاد و
فارغ از جهان و فارغ از کنش واقعی در جهان می دانست.
...
به این اعتبار، هیدگر هم می خواهد بگوید که هستی و زمان او نیز یک تأویل است. ولی از آن
جا که برداشت او از فهم برداشتی ژرف تر است، از تأویل و نیز از نحوه ی بر آمدن
تأویل از درون فهم نیز برداشت متفاوتی به دست می دهد. منظور هیدگر از فهم صرفاً
یکی از اشکال شناخت نیست، بل از نظر او، فهم بنیادی ترین توانایی ماست برای زیستن
در جهان و تمشیت ماهرانه ی آن. البته، این توانایی باید در نظر داشته باشد راه
هایی که به واسطه ی آن ها ویژگی های جهان نمایان می شوند، مدام در حال تغییر
هستند، و همین تغییر مدام ما را ملزم به ارائه ی تاویل های خاص می کند. همراه با
تغییر برنامه ها و نیازهای مان، تأویل های مان را نیز تغییر می دهیم. به عنوان
مثال، گاه خود را در حکم یک دانشجو می انگاریم، گاه یکی از اعضاء خانواده، گاه یک
مصرف کننده، و شاید گاه یک فیلسوف. ولی هیدگر خاطر نشان می کند که تمامی این تأویل
ها بر فهم بنیادینی از جهان دلالت می کنند که در همه ی آن ها جریان دارد. حرکت ما
از یک تأویل به تأویلی دیگر در لحظه ی مناسب، نشانه ای است بر این که ما جهان را
می فهمیم.


