سی سال کاریکاتور کشیدم و هنوز در ایران هستم... هنره، نیست؟فحش مورد علاقه... خار..ده
من کلا دهن لقم
لب ها قشنگترین هستند به اعتقاد من
دوس دارم تو خواب... مادر بزرگمو... بابامو ببینم
میتونم با پیشونیم صدایی شبیه به... در بیارم!
فیس بوک عاااالیه
رفتار آدمهای جدی خیلی خنده داره
گریه زیاد میکنم
دو یا سه بار عاشق کسی شدم
دلم برای شهربازی اما نه در ایران
نه دوست نداشتم زن باشم چون اصلا بهش فکر نکردم. اگه زن بودم هم دوست نداشتم مرد باشم
مو ندارم که شونه کنم
سیگار مارلبورو قرمز کوتاه
گریه میکنم حتی در میان جمع... خجالت هم نمیکشم. مرد اونه که از گریه خجالت نکشه و گریه بکنه
ساختارشکنی را می پذیرم بشرطی که چیز جدیدی داشته باشد
خانه نشین نشدم، کافه نشین شدم چون به عافیت نزدیکتره
عاشق رقصم... انواعش را نمیشناسم
مونالیزا سرده
:)) هنر مدرن... همیشه هنر مدرن
زندگیم سخت تر از بقیه مردم نیست
خیلی نقطه ضعف دارم... اما نمیگم
صبحها میرم که ببینم موهاش واقعیه یا
تو حساب بانکیم 13500 تومان پول دارم
بعد از ...مچ پا سکسی ترینه البته باز به نظر من
بیشترین امیدم به خدا بوده
به مرگ نزدیکم
ولخرجی ترین کاری که کردم سفر اروپا بوده
بهترین فیلمی که دیدم همشهری کین
سنگین ترین خلافم سریه
زیباترین لحظه زندگیم وقتی که بچه هام به دنیا اومدن
ازدواجشون به خودشون مربوطه... سعی میکنم یاد بگیرم به کار کسی کاری نداشته باشم
هدف نهاییم 10 تا کتاب چاپ کنم، 10 تا نمایشگاه خوب بزارم
من یک قاتلم،چون راه می رم، خدایا مورچه ها را از سر راه من بردار ،مگه صداشو نمی شنوی؟ داره فریاد می زنه! مگه تو نیافریدیش؟
خدایا یه مورچه مرد. 2 مورچه ، 3 تا ، 4 ، 5 ...چرا به فریادش گوش ندادی؟مگه تو نیافریدیش؟من یه قاتلم چون راه می رم ، چون زندم، و ...
........................................
و انسان تنها موجودی است که جاودانه نیست چرا که تنها موجودی است که آگاهانه از مرگ می هراسد و وقتی ترسی از مرگ نباشد مفهومی برای مردن نمی ماند، پس این تنها انسان است که جاودانه نیست.
......................................
حرف هایی است برای نگفتن و ارزش هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
و فقط یک سوال می ماند: در کجای این عالم پلی شکسته که هیچ کس به سر منزلش نمی رسد؟
زبان و متن از دیدگاه هایدگر و گادامر
هیدگر و چرخش
هرمنوتیکی
واپسین دهه های
سده ی بیستم با بررسی گسترده، در رشته های گوناگون در باره ی تأویل و نتایج عملی
آن نشان خورده است. سخن گفتن از انقلابی در تاریخ اندیشه شاید گزافه گویی باشد،
اما مطمئناً جنبه ی فراگیری وجود داشته که می توان آن را « چرخش هرمنوتیکی »
خواند. این چرخش شکل های گوناگون دارد که شامل پژوهش های فرهنگی پساساختارگرا،
مطالعات ادبی شالوده شکن، علوم اجتماعی و مردم شناسی تأویلی، و پژوهش های انتقادی
در زمینه ی حقوق می شود. البته در هر یک از این زمینه ها، این چرخش مشخص در واکنش
به روش های پیشین در هر زمینه صورت گرفته است. اما، در هر مورد، تاکیدی که بر
تاویل می شود همچون پادزهری است که معمولاً علیه مفاهیم عینیت گرا در روش های آن
رشته به کار می رود. با این همه، اگر یک دگرگونی عظیم در آغاز این سده روی نمی
داد، هیچ یک از این چرخش های خاص به تأویل قابل تصور نبود، دگرگونی ای که مارتین
هیدگر با نوشتن هستی و زمان در سال 1927 سبب ساز آن در فلسفه بود. چرخش هرمنوتیکی
هیدگر در بخش های 31 و 32 آن کتاب با صراحت بیشتری دیده می شود، جایی که هیدگر فهم
تأویلی را وجه اصلی هستی انسانی یا دازاین دانست.
حتی خود هیدگر
نیز در سال 1927 نمی توانست تأثیرات گوناگونی را که نظریه اش بر اندیشه ی پس از او
خواهد گذاشت، پیش بینی کند. در بخش پایانی این مقاله، من تأثیر او بر فلسفه های
هرمنوتیک و شالوه شکنی را که در نیمه ی دوم این سده ظهور کرده اند، شرح خواهم داد.
البته هیدگر در زمان ارائه ی نظریه اش، برداشت خود از فهم را گسستی انقلابی از
تأکید سنت فلسفی بر مسائل شناخت و دو گانگی عینیت و ذهنیت می دانست. من برای تبیین
این گسست به تفصیل برداشت خود هیدگر از فهم و تأویل را که در هستی و زمان آمده
است، بررسی می کنم و آن را در مقابل پس زمینه ی هرمنوتیک سنتی و نیز فلسفه های
دکارتی و کانتی قرار می دهم.
چرخش فرا _
هرمنوتیکی در خود انگاره ی فلسفی
هانس گئورگ
گادامر که در کتابش حقیقت و روش (1960) نخستین فیلسوفی بود که
برداشت هیدگر از تأویل را به هرمنوتیک عمومی بسط داد، هنرمنوتیک را به مثابه ی
کنشی فلسفی تعریف می کند که مسئله ی مرکزی اش این است:
چگونه فهم ممکن می شود؟
این عبارت راه
منطقی و روشنی است برای توصیف فلسفه ی هرمنوتیک که گادامر خود به اندیشه ی این سده
عرضه کرده است. با این همه پیش از هیدگر و یا در نظر کسانی که فلسفه اش را نخوانده
اند، مسئله می توانست گمراه کننده باشد. زیرا در آن صورت هرمنوتیک فقط یکی از شاخه
های فلسفه به نظر می آمد، شاخه ای که به تحلیل پدیده ی فهم در تقابل با دیگر اعمال
انسانی همچون شناخت یا زبان می پردازد. فیلسوفان هرمنوتیک پیش از هیدگر در مورد
فهم چنین می اندیشیدند، و از این رو، تمایزی قائل می شدند میان رشته هایی همچون
علوم طبیعی که می توانند از راهی عینی به شناخت برسند، و رشته هایی همچون علوم
انسانی که نمی توانند چنان تبیین های قانون گونه ای را ارائه کنند، ولی در مقابل،
پدیده ها را تأویل می کنند.
بر اساس این
طبقه بندی، رشته های علوم انسانی، مثل تاریخ، حقوق، پژوهش های ادبی و فرهنگی ( و
چه بسا خود فلسفه ) تقریباً هیچ گاه تبیین های شان پیرو و مبتنی بر قوانین علُی
علوم طبیعی نبود. این رشته ها بیشتر در شمار خویشاوندان نگون بخت در خاندان شناخت
به حساب می آمدند. در دفاع از علوم انسانی می توان شأنی جداگانه برایشان قائل شد و
آن ها را نمونه هایی از فعالیت شناختی متمایزی به نام « فهم » دانست. این جریان که
در هرمنوتیک سنتی، از فریدریش اشلایرماخر ( 1834 _ 1767 ) تا ویلهلم دیلتای ( 1911
_ 1833 ) را در بر می گرفت، یک نقطه ی ضعف دارد، زیرا به نظر می آید که فهم را
زیرگونه ی فرعی شناخت می شمارد.
یک بخش اصلی از
میراث هیدگر، از برداشت کاملاً متفاوت وی از هرمنوتیک سرچشمه می گیرد. تحلیل هیدگر
از دازاین به مثابه ی هستن _ در _ جهان، فهم ما از فهم را تغییر داد، و آن را از
پدیده ای فرعی به مشخصه ای اصلی یا اساس تجربه ی انسانی تبدیل کرد. چنان که گادامر
گفته است:
_ به گمان من،
تحلیل زمان مند هیدگر از دازاین، به نحو قانع کننده ای نشان داد که فهم فقط یکی از
انواع متنوع رفتارهای ممکن ذهن یا سوژه نیست، بل وجه هستن دازاین است... و از این
رو تمامیت تجربه ی او از جهان را در بر می گیرد.
وقتی فهم تبدیل
به پدیده ی مرکزی فلسفه شود، آن گاه هرمنوتیک دیگر صرفاً یکی از شاخه های فرعی
فلسفه محسوب نخواهد شد. بلکه، فلسفه، خود، هرمنوتیکی می شود. یا دست کم می توان در
تضاد با رهیافت سنتی به فلسفه، از رهیافت هرمنوتیکی ای سخن گفت که از دکارت به
کانت و هوسرل می رسد. این رهیافت سنتی، انسان را « سوژه » یعنی شناسنده ای آزاد و
فارغ از جهان و فارغ از کنش واقعی در جهان می دانست.
...
به این اعتبار، هیدگر هم می خواهد بگوید که هستی و زمان او نیز یک تأویل است. ولی از آن
جا که برداشت او از فهم برداشتی ژرف تر است، از تأویل و نیز از نحوه ی بر آمدن
تأویل از درون فهم نیز برداشت متفاوتی به دست می دهد. منظور هیدگر از فهم صرفاً
یکی از اشکال شناخت نیست، بل از نظر او، فهم بنیادی ترین توانایی ماست برای زیستن
در جهان و تمشیت ماهرانه ی آن. البته، این توانایی باید در نظر داشته باشد راه
هایی که به واسطه ی آن ها ویژگی های جهان نمایان می شوند، مدام در حال تغییر
هستند، و همین تغییر مدام ما را ملزم به ارائه ی تاویل های خاص می کند. همراه با
تغییر برنامه ها و نیازهای مان، تأویل های مان را نیز تغییر می دهیم. به عنوان
مثال، گاه خود را در حکم یک دانشجو می انگاریم، گاه یکی از اعضاء خانواده، گاه یک
مصرف کننده، و شاید گاه یک فیلسوف. ولی هیدگر خاطر نشان می کند که تمامی این تأویل
ها بر فهم بنیادینی از جهان دلالت می کنند که در همه ی آن ها جریان دارد. حرکت ما
از یک تأویل به تأویلی دیگر در لحظه ی مناسب، نشانه ای است بر این که ما جهان را
می فهمیم.

دیشب فرشته ای را دیدم در تاریکی شب در امتداد راهی می رفت که خطی برای محدود کردن احاطه اش نکرده بود.
مشعلی در دست راستش داشت و سطل آبی در دست چپش.
پرسیدم: " به کجا می روی این چنین پر هیجان ?"
گفت:
خداوندگار جهان مرا فرموده تا این مشعل را به فردوس زنم که فردوس را بسوزاند و این سطل آب را به دوزخ ریزم که آتش دوزخ را فرو نشاند. زین پس راست گردد که چه کسی حقیقتا عاشق خداوندگار است.
| |||||||||||||||
| |||||||||||||||
| |||||||||||||||

دلم گرفته.دلم عجیب گرفته. چه سخته که بخوای درد دل کنی و کسی را محرم حرفات پیدا نکنی.به آینده فکر می کنم ولی درد انتظار کشنده است.کشنده...
ای کاش می مردم.
وقتی به این دنیای توهمی آمدم ، فریاد زدم که من هستم در حالی که برای دفن شدن آمده بودم .حال که دفن شدم متولد خواهم شد، در حالی که فریاد می زنم.
یعنی گل شقایقم همش توهم بود!!
ولی بازم می گم شاید...
شاید...
آخ که چه قدر دلم گرفته.ای کاش بارون بزنه.

به پیرامونش نگریست، هیچ چیز جز خودش ندید.
نخست فریاد بر آورد:
من هستم.
...آنگاه هراسید، زیرا انسان می هراسد... هنگامی که تنهاست.
-------------------------------------------------------------------------------------------
بریهادارانیاکا اوپانیشاد
انسان آنچنان که فهمیده می شود هست ، نه آنچنان که هست فهمیده می شود.
چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نیست. آن لحظه که بودن خویش ،انسان را از تمام آن چه که آن را بودن داده اند، رها می سازد.
من با نفی خویش خود را می آفریند و آن من که مخلوق دیگری است خود خالق می گردد و دیگری خویش را خلق می کند.
معشوق عاشق خویش را که از ماهیت خود پوست افکنده و در رهایی درد " نمی دانم چگونه بودن" آواره است، در آغوش وجود خویش می کشد.
دکتر علی شریعتی
دوباره بر سر سوالی نشستم که دو سال پیش مرا به آغاز کردن این وبگاه واداشت.
معماری آینده، هنر یا تکنولوژی؟
با تکنولوژی آغاز کردم و تا آنجا که می دانستم و می توانستم این وبلاگ و البته مسیر زندگی خود را پیش بردم و هم اکنون بعد از دو سال تصمیم به تغییر روند گرفته ام و این همراه با ااتفاقی بزرگ در زندگی من بود که مرا به سمت هنر کشاند و هم اکنون این هنر و عرفان خواهند بود که قایق من را در این رودخانه بی بازگشت هدایت خواهند نمود.
آنچنان که پاسکال گفته است که دل دلایلی دارد که مغز از آن بی خبر است.
پس آغاز می کنم راهی که نمی دانم پایانش کجاست و چه زمانی؟
و چه زیبا احمد شاملو سرود بودن من را سرود و من با او هم آوازم و می خوانم:
گر بدین سان باید زیست پست،
من چه بی شرمم
اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج کوچه بن بست.
گر بدین سان باید زیست پاک،
من چه ناپاکم
اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه،
بر تراز بی بقای خاک.



