هایدگر در این رساله پرسش هایی را مطرح می کند
که شاید هرگز نتوان پاسخ آن را یافت ولی فتح بابی است به سوی درک و تفسیر تکنولوژی
و هنر.پس با هم می خوانیم تا ذهنیتی از راهی که در پیش رو داریم را برایمان مشخص
کند.
Technology and Art _ Ge-stell
تکنولوژی و هنر –
گشتل
تا چه حد پرسش لز ماهیت تکنولوژی در همان حال
پرسش از هنر است؟
{قطعا} نه تا بدان حد که تکنولوژی و هنر می
بایست یکی باشند_ و یکی هم نیستند _، ولی قطعا تا این حد که ماهیت تکنولوژی ، وقتی
به کفایت اندیشیده شود، تامل در باب هنر را نه تنها ممکن می کند بلکه آن را می
طلبد.اصلا منشآ تعین ماهیت هنر کجاست؟
{یا ماهیت هنر چگونه به خود تعین می بخشد؟} آیا
(هنر) همانطور که هگل فکر می کرد ماهیتا به پایان خود نرسیده است، به رغم آنکه
هنوز هنرمند و همه رقم آفرینش ها و آثار و علاقه هنری همچنان وجود دارد؟ هنر و امر
شاعرانه _ امر شاعرانه و زبان.
هنر و
تکنولوژی : این (و) به همان امری تعلق دارد که در پرسش آمده است.
در
مورد هنر فقط خود هنر می تواند تصمیم بگیرد( و نه تآمل وطرح فراهنرمندانه). اما
هنر چگونه در مورد خود تصمیم می گیرد؟ خود هنر هم امری مطلق نیست.هنر و حقیقت _
حقیقت وجود(حقیقت امر وجود) _هنر و تقدیر
اگر
هنر از نظر متافیزیکی به سرانجام رسیده است، آیا او به اعتبار متافیزیک در این
پایان (در گشتل) خود را مستحیل می کند؟ آنگاه و بعدا چیست؟ چرخش؟ چیزی ریشه
دار تر به عنوان هنر _ تخنه .
آیا در محدوده جهان معاصری که بویسله تکنولوژی تعیین
یافته است، از طریق این جهان و برای آن ، جهانی که اکنون در بدو انکشاف است، هنر
امری جوهری و ضروری شده است و به همین جهت امری ممکن شده است؟ (استحاله پرسش هگل).
اصلا هنر و اثر (هنری) می تواند در چارچوب (فرهنگ) قرار گیرد، ولی چگونه؟ مجاور آن
و به رغم آن و در فضایی تهی.ما دیگر با هنر نسبتی جوهرین نداریم.در مورد هر دو
نسبت تعیین نشده، همچنان در پشت تصمیم های جوهرین و تدارکشان درمانده ایم.
هنر و گشتل.هنر در عصر گشتل چه و چگونه می تواند
باشد؟ این را نباید نتیجه گرفت، و نباید آن را از جایی بر خواند _ فقط هنرمندانه
باید تصمیم گرفت، به طوری که در چنان هنری و فقط در آن ، پاسخ در خود آن و در
قلمرو رخداد نهفته است.هیچ سازمان ، ولی فرصتی برای تامل تعیین کننده و مستمر.
رساله تکنولوژی و هنر _ گشتل – مارتین هایدگر –
ترجمه شاپور اعتماد
برای شرکت در بحث و نقد مطلب از لینک زیر
استفاده نمایید.
ذر ادامه بر آنم که "رساله پرسش از تکنولوژی " از هایدگر را مورد نقد و بررسی قرار دهم. و از تمامی دوستان و همکاران عزیزی که در بحث ها و نقد ها شرکت خواهند کرد پیشاپیش متشکرم.
همچنان از دوستان عزیزی که پیش از این به تحلیل این رساله پرداخته اند تشکر کنم . دوستانی چون آرش پور اسماعیل عزیز، جناب مهندس بختیار لطفی، جناب مهندس مقدم، سرکار خانم مهندس شیوا نظری، ایمان رییسی ،محمد حامد موسوی ، کوروش رفیعی و همه دوستان عزیز.
در ضمن قسمتی هم برای بحث و تبادل نظر ، در باب این رساله تهیه دیده شده که از همه شما علاقه مندان به این مطلب دعوت به همکاری و شرکت در بحث می کنم.
و تشکر ویژه از جناب مهندس پوراسماعیل برای باز کردن این موضوع.
لینک زیر جهت شرکت در بحث و ارایه نظرات از هم اکنون شروع به فعالیت کرده است.
http://www.iaumemari.com/forum-1.html
زبان و متن از دیدگاه هایدگر و گادامر
هیدگر و چرخش
هرمنوتیکی
واپسین دهه های
سده ی بیستم با بررسی گسترده، در رشته های گوناگون در باره ی تأویل و نتایج عملی
آن نشان خورده است. سخن گفتن از انقلابی در تاریخ اندیشه شاید گزافه گویی باشد،
اما مطمئناً جنبه ی فراگیری وجود داشته که می توان آن را « چرخش هرمنوتیکی »
خواند. این چرخش شکل های گوناگون دارد که شامل پژوهش های فرهنگی پساساختارگرا،
مطالعات ادبی شالوده شکن، علوم اجتماعی و مردم شناسی تأویلی، و پژوهش های انتقادی
در زمینه ی حقوق می شود. البته در هر یک از این زمینه ها، این چرخش مشخص در واکنش
به روش های پیشین در هر زمینه صورت گرفته است. اما، در هر مورد، تاکیدی که بر
تاویل می شود همچون پادزهری است که معمولاً علیه مفاهیم عینیت گرا در روش های آن
رشته به کار می رود. با این همه، اگر یک دگرگونی عظیم در آغاز این سده روی نمی
داد، هیچ یک از این چرخش های خاص به تأویل قابل تصور نبود، دگرگونی ای که مارتین
هیدگر با نوشتن هستی و زمان در سال 1927 سبب ساز آن در فلسفه بود. چرخش هرمنوتیکی
هیدگر در بخش های 31 و 32 آن کتاب با صراحت بیشتری دیده می شود، جایی که هیدگر فهم
تأویلی را وجه اصلی هستی انسانی یا دازاین دانست.
حتی خود هیدگر
نیز در سال 1927 نمی توانست تأثیرات گوناگونی را که نظریه اش بر اندیشه ی پس از او
خواهد گذاشت، پیش بینی کند. در بخش پایانی این مقاله، من تأثیر او بر فلسفه های
هرمنوتیک و شالوه شکنی را که در نیمه ی دوم این سده ظهور کرده اند، شرح خواهم داد.
البته هیدگر در زمان ارائه ی نظریه اش، برداشت خود از فهم را گسستی انقلابی از
تأکید سنت فلسفی بر مسائل شناخت و دو گانگی عینیت و ذهنیت می دانست. من برای تبیین
این گسست به تفصیل برداشت خود هیدگر از فهم و تأویل را که در هستی و زمان آمده
است، بررسی می کنم و آن را در مقابل پس زمینه ی هرمنوتیک سنتی و نیز فلسفه های
دکارتی و کانتی قرار می دهم.
چرخش فرا _
هرمنوتیکی در خود انگاره ی فلسفی
هانس گئورگ
گادامر که در کتابش حقیقت و روش (1960) نخستین فیلسوفی بود که
برداشت هیدگر از تأویل را به هرمنوتیک عمومی بسط داد، هنرمنوتیک را به مثابه ی
کنشی فلسفی تعریف می کند که مسئله ی مرکزی اش این است:
چگونه فهم ممکن می شود؟
این عبارت راه
منطقی و روشنی است برای توصیف فلسفه ی هرمنوتیک که گادامر خود به اندیشه ی این سده
عرضه کرده است. با این همه پیش از هیدگر و یا در نظر کسانی که فلسفه اش را نخوانده
اند، مسئله می توانست گمراه کننده باشد. زیرا در آن صورت هرمنوتیک فقط یکی از شاخه
های فلسفه به نظر می آمد، شاخه ای که به تحلیل پدیده ی فهم در تقابل با دیگر اعمال
انسانی همچون شناخت یا زبان می پردازد. فیلسوفان هرمنوتیک پیش از هیدگر در مورد
فهم چنین می اندیشیدند، و از این رو، تمایزی قائل می شدند میان رشته هایی همچون
علوم طبیعی که می توانند از راهی عینی به شناخت برسند، و رشته هایی همچون علوم
انسانی که نمی توانند چنان تبیین های قانون گونه ای را ارائه کنند، ولی در مقابل،
پدیده ها را تأویل می کنند.
بر اساس این
طبقه بندی، رشته های علوم انسانی، مثل تاریخ، حقوق، پژوهش های ادبی و فرهنگی ( و
چه بسا خود فلسفه ) تقریباً هیچ گاه تبیین های شان پیرو و مبتنی بر قوانین علُی
علوم طبیعی نبود. این رشته ها بیشتر در شمار خویشاوندان نگون بخت در خاندان شناخت
به حساب می آمدند. در دفاع از علوم انسانی می توان شأنی جداگانه برایشان قائل شد و
آن ها را نمونه هایی از فعالیت شناختی متمایزی به نام « فهم » دانست. این جریان که
در هرمنوتیک سنتی، از فریدریش اشلایرماخر ( 1834 _ 1767 ) تا ویلهلم دیلتای ( 1911
_ 1833 ) را در بر می گرفت، یک نقطه ی ضعف دارد، زیرا به نظر می آید که فهم را
زیرگونه ی فرعی شناخت می شمارد.
یک بخش اصلی از
میراث هیدگر، از برداشت کاملاً متفاوت وی از هرمنوتیک سرچشمه می گیرد. تحلیل هیدگر
از دازاین به مثابه ی هستن _ در _ جهان، فهم ما از فهم را تغییر داد، و آن را از
پدیده ای فرعی به مشخصه ای اصلی یا اساس تجربه ی انسانی تبدیل کرد. چنان که گادامر
گفته است:
_ به گمان من،
تحلیل زمان مند هیدگر از دازاین، به نحو قانع کننده ای نشان داد که فهم فقط یکی از
انواع متنوع رفتارهای ممکن ذهن یا سوژه نیست، بل وجه هستن دازاین است... و از این
رو تمامیت تجربه ی او از جهان را در بر می گیرد.
وقتی فهم تبدیل
به پدیده ی مرکزی فلسفه شود، آن گاه هرمنوتیک دیگر صرفاً یکی از شاخه های فرعی
فلسفه محسوب نخواهد شد. بلکه، فلسفه، خود، هرمنوتیکی می شود. یا دست کم می توان در
تضاد با رهیافت سنتی به فلسفه، از رهیافت هرمنوتیکی ای سخن گفت که از دکارت به
کانت و هوسرل می رسد. این رهیافت سنتی، انسان را « سوژه » یعنی شناسنده ای آزاد و
فارغ از جهان و فارغ از کنش واقعی در جهان می دانست.
...
به این اعتبار، هیدگر هم می خواهد بگوید که هستی و زمان او نیز یک تأویل است. ولی از آن
جا که برداشت او از فهم برداشتی ژرف تر است، از تأویل و نیز از نحوه ی بر آمدن
تأویل از درون فهم نیز برداشت متفاوتی به دست می دهد. منظور هیدگر از فهم صرفاً
یکی از اشکال شناخت نیست، بل از نظر او، فهم بنیادی ترین توانایی ماست برای زیستن
در جهان و تمشیت ماهرانه ی آن. البته، این توانایی باید در نظر داشته باشد راه
هایی که به واسطه ی آن ها ویژگی های جهان نمایان می شوند، مدام در حال تغییر
هستند، و همین تغییر مدام ما را ملزم به ارائه ی تاویل های خاص می کند. همراه با
تغییر برنامه ها و نیازهای مان، تأویل های مان را نیز تغییر می دهیم. به عنوان
مثال، گاه خود را در حکم یک دانشجو می انگاریم، گاه یکی از اعضاء خانواده، گاه یک
مصرف کننده، و شاید گاه یک فیلسوف. ولی هیدگر خاطر نشان می کند که تمامی این تأویل
ها بر فهم بنیادینی از جهان دلالت می کنند که در همه ی آن ها جریان دارد. حرکت ما
از یک تأویل به تأویلی دیگر در لحظه ی مناسب، نشانه ای است بر این که ما جهان را
می فهمیم.

دیشب فرشته ای را دیدم در تاریکی شب در امتداد راهی می رفت که خطی برای محدود کردن احاطه اش نکرده بود.
مشعلی در دست راستش داشت و سطل آبی در دست چپش.
پرسیدم: " به کجا می روی این چنین پر هیجان ?"
گفت:
خداوندگار جهان مرا فرموده تا این مشعل را به فردوس زنم که فردوس را بسوزاند و این سطل آب را به دوزخ ریزم که آتش دوزخ را فرو نشاند. زین پس راست گردد که چه کسی حقیقتا عاشق خداوندگار است.


