دگر بار یأس آبی مرا فرا گرفت.
گویی این شب طولانی که از دقایقی پیش آغاز گشت٬ سرود بوسه ای پنهانی بر لبان سرد من می خواند.
کدامین گل بود که بوییدی و مست شدی؟
کدامین گل تو را به سوی درک خدا دعوت کرد؟
و اینک بدین گونه زندگی تو چونان سروی از زمین قد بر افراشت.
و به جسارت این مهم ٬ جشنی خواهم ساخت ٬ در و دیوارش همه آتش گرمای تو.
من و تو از حرارت آتش ذوب خواهیم شد.
عاشقانه خواهیم رفت.
عاشقانه خواهیم مرد.
عادلانه است چنین رفتن و چنین مردن.
که در شبی که مهاجران بزرگ سرود رهایی از بند را زمزمه می کنند.
من و تو فریاد بر خواهیم آورد.
تمام شهر را بیدار خواهیم ساهت.
تمام شب را بیدار خواهیم ساخت.
مردگان را خواهیم گفت:
طمع زنده بودن را.
رنگ زنده زیستن را.
وزن بودن و نماندن را.
تا به ابد پشت آن در ٬ در انتظار زنگی برای بازگشت خواهیم ماند.
چه خوش خاهیم رفت٬ چه خوش خواهیم مرد٬ چه خوش خواهیم ساخت خانه آینده مان را.
چه خوشا شبی که با او شروع شد و از ترس رسیدن صبح هر لحظه آوازی خواند ٬ شعری سرود.
در انتظار رسیدن خبری از گل شقایق ٬ این چنین در دل تخم گل ها را می فشانم.
باغی خواهم ساخت٬ چینه هایش چنان.
تخم هایی خواهم فشاند٬
گل هایش همه یاس٬ با امید خواهم فشاند.
گل هایش همه شک٬ با یقین خواهم فشاند.
و از این باغ خواهد بود گلی که ابهام را ٬ زیبایی معنا کرد.
آنچنان که زیبا بود گل شقایق و زیبا خواند سرود مرگ مرا.
و چه طلوعی اسن آن صبح که گل شقایق ٬بر تابوت مرگ٬ سر برافرازد.
همه حسد شیطان به آن باغ است و آن باغ همه وابسته او.
دلبسته او.
مرغ خواب آلوده او.
زندگی خودخواهانه من.
مرگ آگاهانه من.
زندگی همه افسانه او.
چه خوشا شبی که با او شروع شد و از ترس رسیدن صبح هر لحظه آوازی خواند شعری سرود.
مستانه می خوانم امشب.
چه کسی آواز مرا می فهمد؟
مستان همه جمع اند امشب.
گوش ها همه سمع اند امشب.
چشم ها همه کمندند امشب.
جباب وار می رقصم.
به سبکی پرواز می کنم.
در روشنایی صبح از آب شفاف ترم من.
تصویر همه جهان در من.
می دانم با تلنگری دیگر نیستم من.
و چه خوش است که آن تلنگلر ٬آن گل ٬ گل شقایق باشد.
و چه خوش است مردن به دست او و زنده شدن هم به دست او.
من از اویم به او باز خواهم گشت.
من را خدا آفرید٬ جنازه وار در تابوت تاریکی و پلشتی.
با گل شقایق زنده ام ساخت٬ آنچنان که گل شقایق را زنده آفرید و بر تابوتم رویاندش.
چه خوشا شبی که با او شروع شد و از ترس رسیدن صبح هر لحظه آوازی خواند٬شعری سرود.
امشب یعنی آغاز سومین شب حیات در این دنیای مجازی را به تو تقدیم میکنم٬ گل شقایق!
خوشا امشب که هر لحظه اش از برای توست.آوایش از آن تو و سازش از آن من.
تو را گل شقایق خواندم٬ تا تو را ببویم و مست بمانم و مست بمیرم.
و آن دم که دوباره بیدار شوم٬ می دانم که هوشیاری من از مستی بوی توست.
کوی کوهسار
طراوت آبشار
لطافت گل شقایق
سبکی غبار
هیچ بود و پوچ بود.
ولی بود و از آن من بود و از آن تو بود. ولی نبود و فریب بود و قلب مرا ربود.
چنان که تو قلب مرا ربودی و فریب بودی.
ولی چه فریبی خوش تر از آن که در مقابل چشمانت یاس را امیدواری ٬ تاریکی را روشنایی٬ شکست را موفقیت و تو را گل شقایق خوانم.
تو را به آغوش می کشم و می فشارم و قطره ای از گلاب تو را بر این کویر می زنم٬ تا تا عطش انتظار مرگ خود را٬ طلوع خود را ٬ اندکی فرو نشانم.
چه خوشا شبی که با تو شروع شد و از ترس رسیدن صبح هر لحظه آوازی خواند٬ شعری سرود.


